چرا از مرگ میترسید ؟

امشب هم دوباره دلتنگم
همش فکر می کنم چرا ؟
یعنی چی می شه که...؟
تا کی؟ 
دنبال آرامش می گشتم کتاب فریدون مشیری رو دیدم شعراش همی شه آرامشم میده ...
این شعر از شاعر عزیزم فریدون مشیری هست می گه...

چرا از مرگ میترسید ؟
چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید ؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه میدانید ؟
...
مپندارید بوم ناامیدی باز ،
به بام خاطر من می کند پرواز،
مپندارید جام جانم از اندوه لبریزاست ،
مگویید این سخن تلخ و غم انگیز است
...
مگر می ، این چراغ بزم جان مستی نمی آرد ؟
مگر افیون افسون کار
نهال بیخودی را در زمین جان نمی کارد ؟
مگر این می پرستی ها و مستی ها
برای یک نفس آسودگی از رنج هستی نیست ؟
مگر دنبال آرامش نمی گردید ؟
چرا از مرگ می ترسید؟
...
کجا آرامشی از مرگ خوشتر کس تواند دید؟
می و افیون فریبی تیزبال و تندپروازند
اگر درمان اندوهند
خماری جانگزا دارند
...
نمی بخشند جان خسته را آرامش جاوید
خوش آن مستی که هشیاری نمی بیند
...
چرا از مرگ می ترسید ؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه میدانید ؟
بهشت جاودان آنجاست جهان آنجا و جان آنجاست
گران خواب ابد ، در بستر گلبوی مرگ مهربان ، آنجاست !
سکوت جاودانی پاسدار شهر خاموشی است .
...
همه ذرات هستی ، محو در رویای بی رنگ فراموشی ست ،
نه فریادی ، نه آهنگی ، نه آوایی
نه دیروزی ، نه امروزی ، نه فردایی ،
زمان در خواب بی فرجام ،
خوش آن خوابی که بیداری نمی بیند
...
سر از بالین اندوه گران خویش بردارید
دراین دوران که از آزادگی نام و نشانی نیست
در این دوران ، که هر جا هرکه را زر در ترازو ،
زور دربازوست ، جهان را دست این نامردم صدرنگ بسپارید
که کام از یکدگر گیرند و خون یکدگر ریزند
درین غوغا فرومانند و غوغاها برانگیزند
...
سر از بالین اندوه گران خویش بردارید
همه ، بر آستان مرگ راحت ، سر فرود آرید
چر آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید؟
چرا از خواب جان آرام شیرین روی گردانید ؟
چرا از مرگ می ترسید ؟
/ 33 نظر / 30 بازدید
نمایش نظرات قبلی
علی تنها

سلام یکم دیره ولی عیدت مبارک[گل] در اين خلوت سرا من هم به تنهايی لقب دارم پريشانی و شيدايی در اينجا هم شده کارم تو دنيای منی و من غزلهايم بنام تو ميان عمق رويايم شدم محبوب و رام تو صدايت می کنم هر شب ميان خواب و رويايم نمی دانی که هستم من ولی ديريست شيدايم ميان ظلمت شب ها غمم را با تو می گويم تو که تنها کسی هستی که جان را در تو می جويم نمی دانم چه خواهد شد اسيرم در دو راهی ها غرورم يکطرف ماند و دل ديوانه ام اينجا چه می شد بشکنم روزی غرور جنس سنگی را بگويم عاشقت هستم بمان با من تو ای زيبا آپم[گل]

منصور

سلام اپیدم زوووود بیا راستی اگه دوست داری من رو بانام قصه ی عشق لینک کن بعد خبر بده تا با چه اسمی لینکت کنم

علی تنها

ياري اندر كس نمي بينيم ياران را چه شد دوستي كي آخر آمد دوستداران را چه شد آب حيوان تيره گون شد خضر فرخ پي كجاست خون چكيد از شاخ گل ابر بهاران را چه شد كس نمي گويد كه ياري داشت حق دوستي حق شناسان را چه حال افتاد ياران را چه شد لعلي از كان محبت برنيامد سالهاست تابش خورشيد و سعي باد و باران را چه شد شهر ياران بود و خاك مهربانان اين ديار مهرباني كي سر آمد شهر ياران را چه شد صد هزاران گل شكفت و بانگ مرغي برنخاست عندليبان را چه پيش آمد هزاران را چه شد گوي توفيق و كرامت در ميان افكنده اند كس به ميدان درنمي آيد سواران را چه شد زهره سازي خوش نمي سازد مگر عودش بسوخت كس ندارد ذوق مستي مي گساران را چه شد حافظ اسرار الهي كس نمي داند خموش از كه مي پرسي كه دور روزگاران را چه شد آپم[گل]

نینا

سلام عسیسم!! امتحان داشتم نمیومدم نت... ولی دیدی که اومدم... آپتم خیلی خوشگل بود .. از خوندن شعرش کلی لذت بردم.. بوس بوس

m.sh

ببین هنوز یادمه ستاره ی تورو... هنوز هم یادمه چقدر میگفتی برو برو ... هنوز نفس نفس نفس هاتو دارم ! تو ذهنمه! شاید هنوز غم نبودنت تو چهرمه... [رویا]

مهدی

آتش بگیر تا كه بدانی جه می كشم احساس سوختن به تماشا نمی شود.

مهدی

آتش بگیر تا كه بدانی جه می كشم احساس سوختن به تماشا نمی شود.